-
توضیح
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 18:07
من برگشتم به وبلاگ قبلی م. ولی از همون جا دوباره مخاطب شما خواهم بود. تو این یه ماهی که اینجا بودم بهش خوش گذشت. ولی خوب همیشه پای نوستالژی در میان است. با اجازه تون اگه اشکالی نداره پست قبلی رو با کامنت هاش به وبلاگ قبلیم منتقل می کنم. جواب کامنت ها رو هم همون جا خواهم داد.
-
آن روز چه گذشت؟!
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 00:24
پیش.ن: فکر می کنم باید یه بار دیگه به نام خدا بگم. با این مدت مدیدی که نبودم....خوب یه کم مردد بودم بین نوشتن در اینجا یا در وبلاگ قبلی...به هر حال منو ببخشید. اگه مثل من و خیلی ها، رسمت تو جزوه نوشتن، این باشه که بالای صفحات هر جلسه ، شماره و تاریخش رو بزنی. ممکنه وقتی داری می خونیش (مخصوصاْ موقع امتحانات) ، تاریخ یه...
-
منفی در منفی مثبت ؟!
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1390 22:12
تو چشمام غمه تو نگام غمه تو وجودم تو دستام...تو سر انگشتام تو قلمم غمه تو حالا چطوری شادی رو در من پیدا کردی ؟! منفی در منفی مثبت ؟! پ.ن: زودتر نیمچه آمدنی پیدا کردم. نمی دونم خوبه یا نه؟! به قدری پر بودم که اومدم. پ.ن۲: امروز فهمیدم که به درستی مطمئن بودم به اون حس.
-
راهکار های حکومتی
یکشنبه 15 خردادماه سال 1390 14:50
آن شب که مختار در شبکه ی یک نبود... آن شب که قرار نبود جنگ ابراهیم اشتر با ابن مرجانه را به تماشا بنشینیم. .... آن شب که مختار در شبکه ی یک نبود... آن شب که قرار نبود جنگ ابراهیم اشتر با ابن مرجانه را به تماشا بنشینیم. پای صحبت عرب نیا بودیم در شبکه ی 3. دومین شبی بود که در مورد بازیگری در برنامه ی هفت سخن می گفت. در...
-
آبستنی آن کودک هولناک
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 22:11
ن: قند هم بردار ! من: نه ممنون ! عادت ندارم به شیرینی! نگاهم می کند. در عمق نگاهم که پیوند خورده به آنچه در ذهن و قلبم می گذرد، معنی جمله را می یابد. و با شکلی که به صورتش می دهد می خواهد ناراحت نباشم از آنچه که پیش آمد و آبستن واقعه ای بود در آینده. به او می گویم از این آبستنی؛ که کودکی ناگوار را در خود دارد. هولناکی...
-
در باب آمدن به اینجا
جمعه 6 خردادماه سال 1390 14:06
خیلی سخت بود دست از نوشتن تو وبلاگی که یه ماه دیگه دو سالش می شد بردارم. وبلاگی که بیش از هر چیز اسمش رو دوست داشتم. رایحه ی خوش یک انسان و البته می شد به مرد هم برگردوند. پیش خودم می گفتم اول تابستون وبلاگم دو ساله می شه. وبلاگی که پرورشش داده بودم. اما نشد یا نمی شد. تو این روزها اتفاقاتی بر من گذشت که گفتنش ضرورتی...
-
لبخندت ! *
پنجشنبه 5 خردادماه سال 1390 22:32
لبخند که می زنی بارور می کنی در من کودک زندگی را نگاهت همان امتداد طلایی تیر اروس است بر پسوخه ام ! د.ن: گفتم "از قبل" که منفعلانه "دارد" روی می دهد. پ.ن: دیروز یه آقایی با تیشرت سیاه که از پله های سالن اون وری دانشکده می یومد پایین رو دیدم... کسی که به نظر شکسته می یومد... یه آن شناختمش...به دوستم...