لبخند که می زنی
بارور می کنی در من
کودک زندگی را
نگاهت
همان امتداد طلایی تیر اروس است
بر پسوخه ام !
د.ن: گفتم "از قبل" که منفعلانه "دارد" روی می دهد.
پ.ن: دیروز یه آقایی با تیشرت سیاه که از پله های سالن اون وری دانشکده می یومد پایین رو دیدم... کسی که به نظر شکسته می یومد... یه آن شناختمش...به دوستم با شعف گفتم : نوری زاده ! گفت : آره.
آره نسبت به عکس های قبل اون حادثه ها شکسته تر شده بودن.
پ.ن۲: یکی از پررنگ نوشته ها لینک تصویر است.
* آخرین پست از وبلاگ قبلی ام است.
وای چقدر تفهیم ِ شعر و توضیحاتت دشوار است.
به نظرم باید خیلی زیاد بشناسمت تا بتونم این ها رو بفهمم...
تا این حد؟!
می تونید وبلاگ قبلی م رو ببینید.
ولی فکر می کردم جز ساده های این دورانم باشه
سلام مرسی از اینکه به ما سر زدین
سلام. ممنون از شما !
چقدر این شعر قشنگه
حس خوبی برام داشت
ممنونم دوست عزیز!
از حس و درکت
یک نگاهی به وبلاگ قبلیت انداختم. باید حدس می زدم دلیل این سطح بالای سادگی چیست!
ممنون که نگاهی انداختید.
زیباس

متشکرم از اینکه سر زدی
ممنونم
تشکر از شما
چقد زیباس تبریک میگم به کیبوردت (قلمت)
اون وبتم دیدم حیف شد که بسته شد ولی بازم خوبه که اینجا آشنا شدم
خیلی متشکرم
بله سخت بود رفتن از اونجا...ولی باید یاد گرفت تا رفتن های دیگه سخت نباشه
وای من چقدر وبلاگای با این قالب رو دوست دارم
سلام.وبی بحالی داری. بهم سربزن . وب من گرمی حضورتو کم داره.